در روزهای اخیر، بار دیگر بحث مذاکره، آتشبس و احتمال دستیابی به تفاهم میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی بر سر زبانها افتاده است. این پرسش مطرح میشود که آیا دونالد ترامپ واقعاً باور دارد با امتیازدهی، توافقهای موقت یا کاهش تنش میتوان رفتار جمهوری اسلامی را برای بلندمدت تغییر داد؟
از نگاه بسیاری از منتقدان، مسئله جمهوری اسلامی تنها به برنامه هستهای محدود نیست. طی بیش از چهار دهه، اختلاف میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده ریشه در مسائل عمیقتری همچون سیاست منطقهای، برنامه موشکی، شبکههای نیابتی و نگاه ایدئولوژیک دو طرف داشته است. به همین دلیل، حتی اگر توافقی جدید حاصل شود، تضمینی وجود ندارد که این اختلافات بنیادین پایان یابد.
یکی از مهمترین پرسشها این است که آیا هر توافق احتمالی، صرفاً یک راهحل موقت برای کاهش تنش است یا میتواند به ثباتی پایدار منجر شود؟ تجربه توافقهای پیشین نشان میدهد که هر دو طرف در مقاطع مختلف، از مذاکرات برای مدیریت بحران و خرید زمان استفاده کردهاند و همین موضوع باعث شده اعتماد متقابل بسیار محدود باشد.
عامل دیگری که نباید نادیده گرفت، تغییر دولتها در ایالات متحده است. سیاست خارجی آمریکا همواره تحت تأثیر انتخابات و جابهجایی قدرت قرار داشته است. حتی اگر یک رئیسجمهور به توافقی دست یابد، دولتهای بعدی ممکن است مسیر متفاوتی در پیش بگیرند؛ همانگونه که در گذشته نیز شاهد خروج آمریکا از توافق هستهای و تغییر رویکردها بودهایم.
از سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز در طول دهههای گذشته نشان داده است که نگاه امنیتی و منطقهای خود را بخشی از راهبرد بقای نظام میداند. بنابراین، این پرسش همچنان باقی است که آیا توافقهای سیاسی بهتنهایی میتوانند این راهبردها را تغییر دهند یا تنها دورهای از کاهش موقت تنش را رقم خواهند زد.
در نهایت، آینده روابط ایران و آمریکا را نه یک توافق کوتاهمدت، بلکه مجموعهای از عوامل داخلی، منطقهای و بینالمللی تعیین خواهد کرد. از همین رو، ارزیابی هر توافق احتمالی باید با احتیاط، واقعبینی و توجه به تجربههای گذشته انجام شود، نه صرفاً بر اساس امید یا بدبینی.
آنچه برای آینده ایران اهمیت اساسی دارد، حق مردم ایران در تعیین سرنوشت خود و شکلگیری ساختار سیاسیای است که از مشروعیت مردمی برخوردار باشد. هیچ توافق خارجی، بهتنهایی نمیتواند جایگزین اراده و انتخاب ملت ایران شود.

نگاهی تحلیلی به بازدارندگی، نظریه بازیها و آینده روابط آمریکا و جمهوری اسلامی
در دنیای پرتلاطم سیاست بینالملل، هر نشانهای از توافق میان دو دشمن دیرینه، بلافاصله این پرسش بنیادین را برمیانگیزد: آیا این تفاهم، گامی واقعی به سوی صلح پایدار است یا تنها وقفهای موقت در زنجیرهای طولانی از رویارویی؟ با مطرح شدن دوباره احتمال دستیابی به یک توافق تازه میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی در ماههای اخیر، این سؤال بار دیگر در کانون توجه تحلیلگران قرار گرفته است: آیا دونالد ترامپ واقعاً معتقد است که میتوان با ترکیبی از مذاکره، امتیازدهی محدود و فشار هدفمند، رفتار بلندمدت جمهوری اسلامی را تغییر داد؟
این پرسش، فراتر از شخصیت فردی ترامپ، به ماهیت عمیق نظام جمهوری اسلامی و منطق ساختاری روابط بینالملل بازمیگردد. نظریههای کلاسیک امنیت به ما یادآوری میکنند که در تحلیل سیاست خارجی، تمرکز اصلی باید بر ساختارها، منافع ملی، محاسبات راهبردی و قید و بندهای سیستمیک باشد، نه صرفاً بر رهبران.
جمهوری اسلامی: دولت عادی یا بازیگر ایدئولوژیک؟
یکی از عمیقترین شکافهای تحلیلی در غرب، نحوه فهم ماهیت جمهوری اسلامی است. عدهای آن را دولتی «عادی» میدانند که در نهایت، مانند سایر بازیگران، بر اساس محاسبات عقلانی منافع ملی عمل میکند و بنابراین با سیاست «فشار و تعامل» (carrot and stick) قابل مدیریت است. در مقابل، تحلیلگران دیگری تأکید دارند که جمهوری اسلامی فراتر از یک دولت متعارف است؛ مشروعیت آن تا حد زیادی بر پایه هویت انقلابی، ایدئولوژی ضدغربی و روحیه تقابلگرا استوار شده و هرگونه عقبنشینی اساسی میتواند پایههای داخلیاش را متزلزل کند.
اگر برداشت دوم دقیقتر باشد، آنگاه توافقها هرگز نمیتوانند صرفاً فنی (مانند سطح غنیسازی یا relief تحریمها) باشند؛ بلکه باید با واقعیتهای ساختاری و هویتی این نظام سازگار شوند. تاریخ نشان میدهد که بسیاری از توافقهای گذشته به همین دلیل دوام نیاوردند: مسئله نه فقط اورانیوم، بلکه برداشت دو طرف از «امنیت» و «قدرت» بوده است.
بازدارندگی: ستون فقرات امنیت
در مطالعات امنیت، بازدارندگی (Deterrence) مفهومی کلیدی است. بازدارندگی به معنای ایجاد هزینهای چنان سنگین برای اقدام طرف مقابل است که او را از انجام آن منصرف کند. هدف نهایی آن، جلوگیری از جنگ است، نه لزوماً جنگیدن.
در روابط ایران و آمریکا، هر دو طرف طی چهار دهه گذشته تلاش کردهاند بازدارندگی متقابلی بسازند. آمریکا از ابزارهای اقتصادی (تحریمهای گسترده)، نظامی (حضور در خلیج فارس و ائتلافها) و دیپلماتیک بهره برده است. جمهوری اسلامی نیز با تقویت توان موشکی، شبکههای proxies منطقهای و استراتژیهای نامتقارن، هزینه هر اقدام احتمالی آمریکا را بالا برده است.
هر توافق پایدار باید این موازنه حساس را حفظ کند. اگر توافقی موازنه را به نفع یکی از طرفین برهم بزند، احتمال نقض یا بیثباتی آن بسیار بالا خواهد رفت.
نظریه بازیها: چرا توافق لزوماً به معنای اعتماد نیست؟
نظریه بازیها ابزار قدرتمندی برای فهم این روابط ارائه میدهد. معروفترین نمونه، «معمای زندانی» (Prisoner’s Dilemma) است: دو بازیگر حتی وقتی میدانند همکاری به نفع هر دوست، به دلیل بیاعتمادی عمیق، انتخابی میکنند که برای هر دو زیانبار است.
روابط ایران و آمریکا دقیقاً در این دام گرفتار شده. هر دو طرف رسماً از جنگ گسترده ابراز بیزارى کردهاند، اما هر یک نگران «سوءاستفاده» طرف مقابل از هر امتیاز است. نتیجه، چرخه تکراری فشار → مذاکره → توافق محدود → نقض یا بیاعتمادی → تنش دوباره است. در این چارچوب، توافق نه لزوماً نشانه اعتماد، بلکه اغلب ابزاری برای مدیریت ریسک و خرید زمان است.
سناریوهای ممکن برای توافق جدید
از منظر تحلیلی، سه سناریوی اصلی قابل تصور است:
- ثبات نسبی: توافقی واقعبینانه که بدون حل اختلافات بنیادین، هزینههای تقابل را به شکل معناداری کاهش دهد. در این حالت، منطقه وارد دورهای از آرامش نسبی و قابل پیشبینی میشود.
- توافق موقت (محتملترین): هر دو طرف عمدتاً به دنبال «خرید زمان» هستند. آمریکا برای مدیریت اولویتهای داخلی و جهانیاش، و جمهوری اسلامی برای تثبیت وضعیت اقتصادی و داخلی. در این سناریو، تنشها احتمالاً پس از مدتی بازمیگردند، مگر آنکه عوامل دیگری (مانند تغییرات داخلی) وارد معادله شوند.
- بنبست و بازگشت به تقابل: اگر شکافهای هویتی و راهبردی عمیقتر از آن باشند که با یک توافق تاکتیکی پر شوند، مذاکرات به شکست منجر شده و هر دو طرف دوباره به سیاست فشار حداکثری روی میآورند.
دوام توافق پس از ترامپ
تجربه برجام ۲۰۱۵ نشان داد که توافقهای آمریکا با ایران، به شدت به شخص رئیسجمهور وابستهاند. تغییر دولت در واشنگتن میتواند سیاست را دگرگون کند. با این حال، سیاست خارجی آمریکا فراتر از کاخ سفید است؛ کنگره، لابیها، نهادهای اطلاعاتی، افکار عمومی و متحدان منطقهای نقش تعیینکننده دارند. هر توافقی که فاقد اجماع نسبی درونسیستمی در آمریکا باشد، شکننده خواهد ماند.
آیا غرب «طرحی» برای آینده ایران دارد؟
این پرسش در فضای سیاسی ایران بسیار رایج است، اما شواهد نشان میدهد که قدرتهای غربی معمولاً فاقد توانایی (و اغلب تمایل) برای «تعیین» رهبر یا ساختار آینده یک کشور هستند. آنها ترجیح میدهند با هر حکومتی که ثبات نسبی ایجاد کند و منافعشان را تهدید نکند، تعامل کنند. تاریخ معاصر بارها ثابت کرده که تغییرات سیاسی تحمیلی از بیرون، بدون پشتوانه اجتماعی عمیق، ناپایدارند.
نقش محوری مردم ایران
در نهایت، آینده ایران بیش از هر چیز به خود جامعه ایرانی بستگی دارد. ساختارهای سیاسی زمانی پایدار و مشروع میشوند که از درون جامعه، با مشارکت واقعی مردم و از طریق سازوکارهای قانونی و شفاف، شکل گرفته باشند. هیچ تحولی چه از مسیر توافق خارجی و چه فشار بدون در نظر گرفتن اراده و خواست درونی جامعه ایران، نمیتواند بستر یک ایران باثبات و مرفه را فراهم کند.
محدودیتهای قدرت در سیاست بینالملل
یکی از خطاهای رایج تحلیل، شخصمحور کردن بیش از حد سیاست خارجی است. چه ترامپ باشد، چه بایدن یا هر رئیسجمهور دیگری، سیاست آمریکا محصول تعامل پیچیده نهادها، منافع راهبردی، اقتصاد و ملاحظات انتخاباتی است. به همین ترتیب، سیاست جمهوری اسلامی نیز نه فقط تصمیم یک فرد، بلکه نتیجه تعامل نهادهای متعدد، فشارهای داخلی، اقتصاد و محیط امنیتی منطقهای است.
درک این پیچیدگیها، ما را از سادهسازیهای ایدئولوژیک دور میکند و به تحلیل واقعبینانهتری از آینده روابط دو کشور رهنمون میسازد. آینده، نه صرفاً محصول اراده رهبران، بلکه نتیجه تعامل ساختارها، محاسبات و مهمتر از همه اراده جمعی مردم خواهد بود.
انجمن پادشاهی ایران تندر انجمن پادشاهی ایران